امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 24 روز سن داره

عشق مامان بابا

چیزی نمونده 40 روزت تموم شه

امروز 7 اذر و پسرم 38 روزش شده و چند روز دیگه چهل روزش می شه به سلامتی روز پنج شنبه 3 اذر صبح با مامان جون و بابا جون دایی محمد رفتیم ابادان کلی خرید کردیم تو هم چشم از پاساژ و چیزای رنگارنگش ور نداشتی اما شب که برگشتیم فکر می کنم به خاطر خستگی تا روز بعدی شب هیچی نخوابیدی منم خیلی ترسیدم و نگران شدم می خواستم ببرمت پیش پزشکت که مامان جون گفت نمی خواد این همه پسرمو ببری دکتر چون روز قبلش هم برده بودمت و اقای دکتر گفت یه کوچولو سرما خوردی خیلی سعی کردم سرما نخوری ولی نشد امروز روز اول محرمه یه لباس مشکی واست گرفتم و تنت کردم . پری روز خاله مامان جون و دا اومدن دیدنت دا خیلی دوست داره همه دلتنگتن که چند روز دیگه می ریم تهران برای 15ا...
7 آذر 1390

بدون عنوان

  سلام عزیزم بوس بوس رفتم تو وبلاگ مائده و پرنیا جون این لیست قشنگو دیدم مامانایی که همزمان با من حالا یه ماه اینور اونور باردار بودن و نی نی هاشون به دنیا اومدن منم یه کپی از روش زدم و دزدیدم     اسم مامان..............سن...... مدت ازدواج..... جنسيت ني ني ........ تاريخ زايمان......... اسم ني ني .مريم...................29.........4................. پسر....................... 17-6 ................ پندار .چميست.............................................دختر-دختر..................1-7....................دريتا و آنيتا .مريم ..................29.........5..................پسر.........................3-7.........
30 آبان 1390

29 روزگی

بعضی وقتا اینطوری اخم می کنی و می خوابی     گاهی هم لم می دی و کاغذ دیواری های اتاق و سالونو نگاه می کنی   ...
29 آبان 1390

گل پسرم یک ماهه شد

29 ابان امروز خیلی خوشحالم پسرم از ساعت 8:30 دقیقه فردا صبح( 30 ابان) 1 ماهش تموم میشه و دیگه از نوزادی گذشته و شیرخوار می شه به امید روزای خوش و دوران نوجوانی و جوانیت الهی فدات شم. اینم عکسات که بعد از حموم 30 روزگی ازت گرفتم .   ...
29 آبان 1390

28 روزگی

27 ابان به لطف خدا 2 روز دیگه یک ماهه که پسرم تو بغلمه ماهی که نفهمیدم چطوری گذشت همیشه بهترین لحظات اینطوری می گذره از خدا می خوام همه بچه ها و پسر من همیشه سالم و سرحال باشن . به خونه ما یه صفایی دادی که خبر نداری چند روز دیگه می خوایم بریم تهران پیش بابایی . می دونم بریم همه اینجا دلتنگت می شن . خدا رو چه دیدی شاید مامان جونو بابا جون به خاطر تو اومدن تهران زندگی کنن امروز از صبح کلی عکس ازت گرفتم از صبح که خواب بودی (البته بیشتر عکسات خوابی ) و ظهر که برای اولین بار به سلامتی بردیمت پارک و شب اینم عکسات   این هم پارک اینجا هم به خاطر افتاب یه چشت بازه اینم عکسای شب ...
27 آبان 1390

بیست و یک روز شروع بهترین روزها گذشت.

٢٠ آبان بیست و یک روز از تولدت می گذره و من فقط می شینم نیگات می کنم و وقت ندارم بیام خاطراتو بنویسم از خدا خیلی ممنونم که تو رو به ما داده . 15 روزت که بود بردم دکتر منجم زاده. بزنم به تخته وزنت 3750 گرم شده  دور سرت 37.5 نوزده روزت هم که شد بردیمت مطب دکتر گلگل ختنت کردیم دستش خیلی خوب بود . چون شنیده بودم دستش خوبه از اهواز بردمت تاااااااااااااااا دزفول واسه ختنه شب هم کل فامیلو شیرینی دادم 2 تا مرغ هم سر بریدیم که فرداش یعنی بیست روزگیت نهار دادیم. خلاصه این عکس های جدیدت ١٨ روزگی بعد از حمام      بیست روزگیت.   اینم ٢١ روزگی با دایی محمد مصطفی   ...
26 آبان 1390